|
|
|
|
|
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت . عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد . در تمام زندگیش ، او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند ؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات ، زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار ، کمی در هوا پرواز می کرد . سالها گذشت و عقاب خیلی پیر شد . روزی پرنده عظیمی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید . او با شکوه تمام با یک حرکت جزئی بال های طلاییش بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد . عقاب پیر ، بهت زده نگاهش کرد و پرسید : ` این کیست ؟` همسایه اش پاسخ داد :` این یک عقاب است - سلطان پرندگان ، او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم .` عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد . زیرا فکر می کرد یک مرغ است . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 2:25 توسط آذر حکمت نیا
|
|
||