|
|
|
|
|
I dreamed I had an interview with GOD
"so you would like to interview me?" GOD asked "if you have the time " I said GOD smiled "my time is eternity" "what question do you have in minde for me" "what surprises you most about humankind" ....GOD snswered that they get bored with childhood they rush to grow up " "and then long to be children again that they lose their health to make money" "and then lose their money to restore their health that by thinking anxiously about the future" "they forget the present, ."such that they live in neither the present nor the future that they live as if they will never die" "and die as though they had never lived GOD's hand took mine and we were silent for awhile :and then I asked ?as a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn to learn they cannot make anyone love them" "all they can do is lt themselves be loved to learn that it is not good to compare themselves to other" "to learn to forgive by practicing forgiveness to learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those" "they love,and it can take many years to heal them to learn that a reach person is not one who has the most ,but is one who" " needs the least to learn that there are people who love them dearly,but simply do not yet " "know how to express or show their feelings "to learn that two people can look at the same thing and see it differently" to learn that it is not enough that they forgive one another" "but they must also forgive themeseleves thank you for your time" I said humbly" "?s there any thing else you'd like your children to know" GOD smiled and said "JUST KNOW THAT I AM HERE"
"ALWAYS" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 10:5 توسط آذر حکمت نیا
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق تنها کار بی چرای عالم است، چه ،آفرینش بدان پایان می گیرد معشوق من چنان لطیف است، که خود را به بودن نیالوده است، که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد، نه معشوق من بود. دکتر علی شریعتی(ره)
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 1:0 توسط آذر حکمت نیا
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا مرا ببخش اگه صدایت نمیزنم فراموشت نکرده ام خدایا مرا ببخش اگه چیزی از تو نمیخواهم همه چیز از تو گرفته ام خدایا مرا ببخش اگه طنابم را گسسته ام پوسیده بود محکم ترش را میخواهم خدایا مرا ببخش اگر سوی دیگر میروم در این سو رهیافتگان کم ترن خدایا مرا ببخش اگه آتش عشقت را با اشکهایم بیرون میرانم دارم شعله ور میشوم خدایا مرا ببخش اگه به دنیا دل بسته ام در شوره زارش رد تو را میجویم خدایا مرا ببخش اگه خود پرستم در وجودم تو را یافته ام خدایا مرا ببخش اگه در عشقت کفر میگویم قلبم گنجایش این همه رحمت را ندارد خدایا مرا ببخش اگه چشمانم را بسته ام می خواهم امشب خواب تو را ببینم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 23:48 توسط آذر حکمت نیا
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق آن حس ماورایی برای این انسان خاكی است تا از زشتی
نیست به آغوش زیبایی حقیقت دیگر خواهی دست یابد . عشق عطر
دل انگیز ماندگار بهشتی است كه بر زمینیان هدیه شده تا برای یك
زندگی جاودانه ، عاشقانه یكدیگر را دوست بدارند .
چگونه می توان برای عشق رنگی قائل شد ؟! چگونه می وتوان عشق
را وصف كرد ؟! وقتی انسان به اوج بیرنگی و شفافیت رسید به
تماشای عشق خواهد نشست . وقتی انسان به معنای واقعی عاشق
شد می تواند عشق را وصف كند اما نه به بیان و در قالب كلمات .
عشق شیوا ترین پیام خداوند است برای بندگان خود تا ما بدانیم كه او
عاشق تمام خلایق خویش است . عشق مثل رعد و برق ابر هاست كه
وقتی به هم می رسند نوری قوی از آن متساطع و غرشی مهیب از آن
صادر می شود اما باید چون ابر های بهاری تو را دیدن بگید تا موجب
بركت در حجت باشد وگرنه عقیم و فانی خواهد بود .
بر این باورم هركسی عاشق خدا نیست هرگز نمی تواند عاشق كسی
شود عشق به طعم خیر خواهی مطلق است عشق به نرمی لطافت و
در كمال صداقت و ملاحت است. پس باید عاشق بود . عاشق در كمال
زیبایی و مهربانی همه چیز و كس را دوست می دارد. و اگر این گونه
نبود باید بداند كه این حسی كه بر او غالب شده نه عشق بلكه هوسی
است كه زمان زشتی آن را عیان خواهد نمود .
عشق چگونه و چه ویژگیهایی دارد .؟
عشق یك حس روحی است كه در ابعاد مختلف جسمی و نظری نیز
تاثیر گذارده و تمام زمین و گرایشات محض را تحت تاثیر قرار می دهد .
عشق معمولاً با حالتی از اضطراب و هیجانی شیرین همراه است كه
فعالیت های هورمون های درونی و غدد مغزی را تحت تاثیر قرار می
دهد . عشق به خدای مهربان چیست ؟ خداوند سر منشا عشق است و عشق ورزیدن به او ادای حق امانت به صاحب آن است عشق شیرین ترین و عمیق ترین احساس انسان است كه باید به والاترین و مقدس ترین موجودیت هستی یعنی خداوند هدیه شود. عشق بیكرانه است و این نشانه ای است بر اینكه عشق در شایسته ترین شكل از آن خدا و برای خداست . وقتی هر انسانی عاشق خداوند می شود تمامی ابعاد انسانی و الهی می تواند در او جلوه گردد و متبلور شود. از ایزد عشق به خدای مهربان كه هدف نهایی و غایی تمام ادیان الهی یش بوده نقطه و قله تعالی انسان در این دنیا برای جستن به سوی نهایت سعادتمندی در عرصه جاودانگی است . عشق احساسی چیست؟ عشق بیشترین نیروی خود را به قلب و احساسات انسان متمركز می كند .عشق احساسی به عشقی می گویند كه بر طبق یك خلا روحی و عاطفی و یا تجسس برای یافتن یك هامن امن و عمیق عاطفی در دیگری بروز می كند عشق احساسی چون بر اساس چوشش های شدید احساسی و لحظه ای صورت می گیرد معمولاً دچار اشتباه و لغزش نیست می شود. عشق احساسی باید بر اساس یك عقل سلیم و با تدبیر قرار گیرد تا مانع از تباهی و گمراهی مشخص شود. عشق چه رنگی دارد.؟ هیچ چیزی را نمی توان به عشق تشبیه كرد عشق برای هر كس با رنگی معنا پیدا می كند ولی واقعیت این است كه زیباترین رنگ عشق بی رنگی و صداقت است عشق تنها با این رنگ هستی و زندگی می یابد و هستی و زندگی می بخشد عشق انسان را بی قرار می كند تا از تمامی رنگها و وابستگی ها به سوی خود كه نهایت رهایی است سوق دهد هر عشقی كه انسان را به سوی وابستگی و دلبستگی ها سوق دهد دارای رنگی است سرانجام رنگ خواهد باخت و ماهیت پوچ خود را بر ملا خواهد دید اما عشقی كه چون آب ، زلال و بی رنگ است زندگی می بخشد تا شخص را به سوی زیباترین و اصیل ترین شكل انسانی رهنمون باشد. عشق را چگونه می توان پایدار كرد؟ عشق واقعی پایدار است . ناپایداری عشق به خاطر هوس های ناپایداری است كه در وجود انسان ها رخنه می كند اگر عشق بر اساس دوست داشتنی كه ریشه در معیارهای انسانی و وجدانی دارد بنا گردد هرگز لرزان و ویران نخواهد شدو عشق به خاطر زندگی طلوع كند دیگر غروبی نخواهد شناخت وقتی عشق به خاطر خود او باشد حرمتش هرگز نخواهد شكست. عشق را چگونه می توان از رنگ باختن و نا پاكی دور ساخت و آن را همچنان در هاله ای از ازیبایی و كرمت جاودانه ساخت؟ اگر طلای خالص را بشكافیم ، ذوب كنیم ، بشكنیم و یا ... تمام عمر و ظاهر و ارزش همگی از جنس طلاست . و اگر عشق هم خالص باشد تمام ظاهر و باطنش یكی خواهد بود و آنگاه رنگی نخواهد بود كه ببازد . رنگ خلوص تنها حالتی است كه عشق را از نابودی بازخواهد داشت . خلوص همان راه رسیدن به نهایت طهارت و پاكی و عشق است . عشق هیچ نسخییت و شباهتی به گناه و زشتی ندارد . هر به ظاهر عشقی كه آلوده گناه و ناپاكی می شود عشق نیست و بدین گونه عشق در هاله ای از زیبایی و كرامت جاودانه عطری ابدی خواهد یافت . تخلص : شبارام
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 22:10 توسط آذر حکمت نیا
|
||
|
|
|
|
|
سعي نكن زندگي را درك كني. آن را زندگي كن!
سعي نكن عشق را درك كني. به درون
عشق قدم بگذار.
آنگاه در خواهي يافت... و آن دريافت از تجربه كردن تو نشات خواهد گرفت.
آن شناخت هرگز اين راز را از ميان برنخواهد داشت،
اينكه هر چه بيشتر بداني،
بيشتر در مي يابي كه
چيزهاي بسياري براي شناختن باقي است.
(اشو )
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 22:29 توسط آذر حکمت نیا
|
|
||
|
|
|
|
|
شما می خواهید از راز مرگ اگاه شوید؟ اما چگونه این راز را در خواهید یافت مگرکه ان را در قلب زندگی بجویید؟ ان خفاش که چشمهای شب پرستش در پیش نورنابینا است نمی تواند راز نور را کشف کند. اگر براستی می خواهیدروح مرگ را مشاهده کنید پنجره قلبتان را بسوی جوهر زندگی بگشائید. زیرا مرگ و زندگی یکی هستند چنانکه رودخانه و دریا از یک گوهرند. اگاهی خاموش شما ماورای زندگی در عمق امیدها و ارزوهایتان خفته است-وقلب شما همانند دانه هایی که در زیر برف پنهانند و خواب بهار می بینند به این خوابها ایمان بیاورند زیرا دروازه ادبیات در ان پنهان است. ترس شما از مرگ همانند لرزش چوپانی است در برابر پادشاه هنگامی که پادشاه می خواهد دست خود را به نشان افتخار و شرافت برشانه چوپان نهد -ایا چوپان در ورای ان لرزش و اضطراب و از شادی و نشاط لبریز نیست که بزودی بر شانه خویش خلغت شاهانه و نشان افتخار خواهد داشت؟و ایا باز همین انتظار عزت و حرمت بر اضطراب او نخواهد افزود ؟ زیرا مردن چیست ؟جزء برهنه در باد ایستادن و در افتاب ذوب شدن؟ وقطع نفس چیست؟جزء ازاد کردن نفس از این جزر و مد بیقرار تا اوج گیرد و گسترده شود و بی هیچ بند و زنجیر جویای خداوند گردد؟ تنها وقتی از چشمه سکوت بنوشید می توانید براستی اواز بخوانید و هنگامی که به قله کوه می رسید صعود را اغاز می کنید. و هنگامی که زمین دست و پای شما را مصادره می کند و وام خود را باز می ستاند به راستی دست افشانی و پایکوبی خواهید کرد.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 23:54 توسط آذر حکمت نیا
|
|
||
|
|
|
|
آه ؛ ای مجنون مهربان ؛ زرتشت ! ای شیدای اعتماد ! تو همیشه همین سان بوده ای . تو همیشه با اعتماد به هر چیز هراسناک نزدیک شده ای . تو همیشه می خواهی هر غولی را بنوازی. هرم نفسی گرم و کمی موی نرم بر پنجه ؛ همین بس تا تو یکباره آمادهء عاشق شدن و به دام انداختن اش شوی. عشق خطری است در کمین تنهاترین کس. عشق به هر چیزی که زنده باشد و بس ! براستی ؛ خنده آور است جنون و فروتنی من در عشق ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 1:59 توسط آذر حکمت نیا
|
|
||
|
|
|
|
|
هوالعشق خواهم ای دل محو ديدارت کنم جلوه گاه روی دلدارت کنم واله آن ماه رخسارت کنم بسته آن زلف طرّارت کنم در بلای عشق دلدارت کنم خلوت با خود ميخواهم با خود خلوت کنم٬ اما چگونه؟ آيا تنها نشستن و مرور در زندگی روزمرهء دنيايی با خود خلوت کردن است؟ کليد و رمز ورود به اعماق وجود چيست؟چگونه ميتوان باطن خود را ديد؟ تمامی پديده ها واشياء پيرامون ما در زندگی هر يک دارای امواج گوناگون در مراتب مختلفه می باشند که تاثير بر فکر و روحمان می گذارند و مانع تمرکز کامله می شوند٬ تمرکزی که آدمی بجز خود چيز ديگری نبيند و به جز صدای باطنی صدايی نشنود ٬ تمرکزی که تمام حواس بر گرد يک مرکز می چرخند و آن مرکز باطن خود است٬مرکزی که باعث قوام و پا برجايی وجود است٬ مرکزی که اگر متاثر از پديده هاست٬ در عين حال نقطه کاملهء تمامی اشياء وهستی است. می رويم که با خود خلوت کنيم٬ خلوتی که بجز خود نبينيم٬ باشد که آرام دل خود را بيابيم.آنکه آرام دل را نيافت ٬ با خود نتوانست خلوت ساز کند٬که خلوت با غير٬ به جز شرک نيست٬
شرک ورزيدن به باطن خود يعنی زنا با روح خويش. آنچه آرام دل است خاموشی است چرا که هرگونه تحرک و جنبشی به علت نياز و فقر است و تا نيازمند است ٬ آرام نيست٬ تشنه تا به آب نرسد آرام نيست و گرسنه تا به طعام ٬ همچنين است حال عاشق که تا از درد هجران می سوزد نا آرام و آن هنگام که به وصل معشوق ميرسد آرام ٬ سکوت و سکون را باز می يابد. خاموشی به مفهوم ظلمت و تاريکی نيست بلکه به معنای نفس آرامش و ذات روشنايی است٬ ذات هستی است |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 23:43 توسط آذر حکمت نیا
|
|
||
|
|
|
|
|
=عشق پرنده است وعاشق آزادی هرگز عشق رادرقفس نکن .
=نمی توان بنام خدا نفرت ورزيد ، نمی توان بنام خدا شکنجه داد،نمی توان بنام خدا کشت ، بنام خدافقط می توان عشق ورزيد . =قلبتان را به روی عشق بگشاييدتاحقيقت رابيابيدوکامل شويد. =عشق مستلزم شجاعت است . زيرا برای سفر به اقليم عشق بايد ترک نفس کرد وترک نفس برای زبونان ساده نيست . =عشق بدون توقع ونياز ، شالوده رهايی است . =آنچه چشم آدميان را به روی خدا گشود ه عشق بوده است =کسی که نمی تواند عشق بورزد ، باهوش هم نمی تواند باشد ، با وقار هم نمی تواند باشد، زيباهم نمی تواند باشد ، زندگی چنين کسی دردناک است . =اوج عشق آزادی است ، آزادی محض وهر پيوندی که آزادی را از بين ببرد بی ارزش است . =شعر زاده عشق است ، جايی که عشق هست ، همه هستی به شعری دل انگيز تبديل ميشود . =به عشق فکر کن ، درباره عشق تامل کن وبه قلمروعشق پا گذار، آنگاه بتدريج وگام به گام قلمرو عشق را کشف ميکنی ، قلمرو عشق قلمرو خداست . کسی که عاشق است خدارايافته است . هميشه عاشق باشيد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 10:32 توسط آذر حکمت نیا
|
|
||
|
|
|
|
|
گل سرخ، گل سرخ است و خار، خار. نه خار بد است و نه گل سرخ خوب. اگر انسان از روی زمین محو شود، گل سرخ آنجا خواهد بود، خارها آنجا خواهند بود، اما دیگر کسی نیست بگوید گل های سرخ خوبند و خارها بد. این ذهن ماست که این ارزش ها را خلق می کند. جشن زندگی بايد جشنی يکسره و دائمی باشد. جشن نورها در سراسر سال. تنها آنگاه می توانی رشد کنی و شکوفا شوی. چيزهای کوچک و پيش پا افتاده را به جشن مبدل کن. خورشيد طلوع می کند خوشيد طلوع می کند: در اين طلوع هيچ اشتياقی به بيدار کردن مردم نيست، هيچ اشتياقی به باز کردن گل ها نيست. هيچ اشتياقی به آوازه خوانی پرندگان نيست. اينها همه به ميل و رضای خود صورت می گيرد. يک انسان بيدار، يک بودا، به اين خاطر که شوق کمک کردن دارد، از ديگران دستگيری نمی کند؛ دلسوزی طبيعت اوست. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 10:22 توسط آذر حکمت نیا
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 0:30 توسط آذر حکمت نیا
|
|
||